Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

پیشنهاد می‌کنم متن قصاب خانه بشریت از احمد شاملو را در این آدرس بخوانید…

به خواندن ادامه دهید »

فنجان کافه لاته

فنجان کافه لاته

چقدر دلم می‌خواد امروز، مثلا عصری غروب، هفت هفت و نیم با یکی برم تنها کافی‌شاپی که میشناسم بشینم یه کافه لاته بخورم؛برم اونجا یکم این ور اون ور را نگاهی بندازم و میزم را بر اساس آدام‌هایی که نشستن انتخاب کنم،
بعد وسایلم را بذارم یه گوشه‌ایی از میز و مکثی ‌کنم؛ آن‌وقت منو را بردارم نگاهی به اسم‌های عجیب و غریبی که هیچی ازشون سردرنمیارم بندازم. بعد بدون توجه به چیزهایی که دیدم می‌گم: یه کافه لاته لطفا !
کافه لاته را اولین بار اینجا سفارش دادم و تاحالا هیچ‌چیز دیگه‌ایی اینجا نخوردم-با تمام اینکه همیشه روی اسم‌های توی منو و قیمتاشون فکر می‌کنم، اما خب هیچ‌وقت به نتیجه نمیرسم… آخه خوردن زیاد مهم نیست، محیطش را دوست دارم؛
اولین بار هم که به نتیجه رسیدم کافه لاته بگیرم، بخاطر تداعی و تضاد بامزه این اسم تو ذهنم بود؛ تصور اینکه کافی‌شاپ-به ظاهر- جای با کلاسی و خیلی وقت‌ها حال و هوای عاشقانه داره و از اینجور حرفا… هرچند نظرم دیگه اینطور نیست، اما ترکیب کافه با لاته باید چیز جالبی بشه: کافی شاپ با آدم‌های لات یا اینکه یک قهوه لاتی میذاره جلوت برای آدم‌هایی که زیاد شبیه حال و هوای کافی‌شاپ نیستند.

یکم که دقت می‌کنم می‌بینم خیلی هم برام مهم نیست شب برم اونجا، این عکسی که دفعه پیش از لیوان کافه لاتم گرفتم وسوسم کرد. عکسی که به خوبی حس اون موقع من را میرسونه: یک عکس که لیوان کافه لاتم که دوسش دارم سوژه اصلی و به زیبایی خود‌نمایی میکنه و از همه جالبترنقطه‌های روشن پس‌زمینه که برای من نمایش دهنده نقطه‌ها و رویا‌های روشن ذهنم در اون موقع بوده و ترکیب فوق‌العاده نور و اشیاه، تلفیق عناصر عکس باهم نشان دهنده اون احساسات زیبای گنگیست که لذت عجیبی برایم دارد. و این یعنی یک عکس عالی، که حس محیط و موجودات را به درستی منتقل کنه نه که نصف حقیقت را بگه(درباره بیان نصف حقیقت می‌توانید به مطلب پرشی به عکاسی؛ فراتر از عکاسی نگاهی بیاندازید) یا اینکه بی‌احساس باشه و یا از همه بدتر اینکه احساس غلطی را نماش بده.
دارم این متن را می‌نویسم که ناخداگاه نگاهم لحظه‌ایی به لیوان چای نصفه نیمه کنار دستم می‌افته و به این فکر فرو می‌روم که الان هم همون حس خوبی را دارم که می‌تونستم با رفتن به کافی شاپ، امشب بدست بیارم و این قضیست که من را منصرف میکنه از رفتن و احساس می‌کنم احساسات خوب/بد را هرجایی می‌تونم پیدا کنم  و من که حس امروزم را پیدا کردم با یه لیوان نصفه، چای کمرنگ…

پ.ن: یسری از عکس‌های نگاتیوم را اسکن کردم. این یکی از اوناست که خیلی ازش خوشم میاد – لینک عکس در deviantArtم: Coffee Latt

Eddie Adams_saigon-executionFebruary 1, 1968: ادی آدامز از ژنرال نگوین لوان در حالی‌که فقط با یک گلوله اسلحه کمری، شخصی مظنون به ویت کنگ را به قتل می‌رسانید عکس گرفت. آدامز بعدا ژنرال نگوین لوان را که صاحب یک مغازه پیتزا فروشی در ویرجینیا بود ملاقات کرد.آدمز می‌دانست که مسول ایجاد دگرگوی در زندگی این مرد بوده است.

ادی آدامز

من به ندرت درباره‌ی عکسی که در سایگون گرفتم، صحبت می‌کنم زیرا در آن عکس تنها یک نفر کشته نشد و می‌توان گفت خود «ژنرال لوان» هم به قتل رسید. شخص مظنون با گلوله‌ی ژنرال به قتل رسید و من با دوربینم ژنرال را کشتم.
اکنون بار سنگینی را به دوش می‌کشم، من برای زندگی ژنرال پس از گرفتن آن عکس و غوغایی که متعاقب آن در آمریکا به پا شد خودم را مسول می‌دانم.
وقتی جنگ تمام شد، ژنرال لوان در شهر اسپرینگ فیلد ویرجینیا یک مغازه‌ی پیتزا فروشی باز کرد، اما چند ماه قبل این مغازه را تعطیل کرد، چرا که او شناخته شده بود و مردم به سبب تنفری که ناشی از آن عکس معروف بود به مغازه‌اش مراجعه نمی‌کردند.
من حدود یک سال قبل، لوان را در مغازه‌اش ملاقات کردم. وقتی به دستشویی رفتم دیدم بر دیوار‌ها نوشته بودند: ما می‌دانیم تو کی هستی، یک پست ناپاک. و من مسول این اهانت بودم. وقتی که آن عکس را گرفتم نمی‌دانستم عواقب آن عکس چه خواهد شد.
خیلی‌ها «لوان» را محکوم کردند. ژنرال پس از این که شخص مظنون به ویت کنگ را به قتل رسانید به طرف من آمد و گفت «این‌ها خیلی از هموطنان من و آدم‌های شما را کشته‌اند» آنگاه اسلحه‌اش را غلاف کرد و رفت.

ادی آدمز می‌گوید: ژنرال ویت کنگ را کشت؛ من هم ژنرال را با دوربینم کشتم. هنوز عکس‌ها قدرتمند‌ترین اسلحه در جهان هستند. مردم آن‌ها را باور می‌کنند؛ اما عکس‌ها دروغ می‌گویند، حتی اگر دست‌کاری نشده باشند؛ آن‌ها فقط نیمی از حقیقت‌اند… چیزی که عکس‌ها نمی‌گویند این است که: شما اگر در آن زمان، مکان و آن روز داغ(شاید منظور روز حساس باشد)، جای ژنرال بودید و یک پسر بد نام را که احتمالا دو یا سه آمریکایی را کشته بود پیش شما می‌آوردند، چه کار می‌کردید؟

ژنرال آن مرد را با یک تیر کشت، ولی عکاس با انتشار این عکسش هر روز در حال شکنجه ژنرال است و شاید هم باعث تغییر تفکری ژنرال شده باشد و با عکسش او را تربیت کرده باشد.

خیلی وقت‌ها عکاسی فراتر از ثبت نور است؛ گاهی وقتا ارزش واقعی خود را نشان می‌دهد.

پی‌نوشت: او چندی بعد از ژنرال نگوین لوان و خانواده‌اش بخاطر انتشار این عکس که باعث ضربه به حیثیت آنان شد، عذر خواهی کرد؛ آدامز پس از مرگ ژنرال نیز وی را قهرمان خواند.

پی‌نوشت: داشتم در مورد این ماجرا تو اینترنت می‌گشتم به دو طرح جالب رسیدم:


منابع: تهیه شده در ایستگاه اتوبوس به کمک: مجله عکس، تیر ماه ۸۸، شماره ۲۶۷؛ اطلاعات ادی آدمز در ویکی‌پدیا فارسی و انگلیسی؛ DOLK – Vestre Strømkaien؛ Ficker.

با ماشین توی خیابون میریم، از کوچه پس کوچه‌ها رد میشیم؛ جلو درها را چراغونی کردند
پسر چارده پانزده ساله‌ایی با سینی شربت میاد جلو، شیشه‌ها بالاست، رومو بر میگردونیم که بفهمه ما شربت نمی‌خوایم… میاد جلوتر؛ اعصابم را داره خورد میکنه گاز میدیم میریم تا شاید بفهمه ما شاد نیستیم؛ تا شاید بفهمه برای ما عید معنی نداره.

جلوتر که میریم همه اومدن بیرون و در حال پخش شیرینی هستند و همه‌جا را چراغونی کردن، انگار نه انگار که تو این یکی دو ماه چه بلایی سرمون اومده؛ چطوری می‌تونی جلوی در خونت را چراغونی کنی و شیرنی پخش کنی وقتی همسایت مرده! تو که منجی بشریتی، تو به من بگو روز تولدت با این همه بلا مصادف بشه، باز هم بین مردم شیرنی پخش می‌کنی؟

ای منجی بشریت از من به تو نصیحت اینورا یه وقت نیایا! بابا میگیرنت میندازنت زندان دور سلول انقدر راه میبرنت تا فکرت ساختار یافته بشه، شنیدم این بازجو مشالـ… انقدر خوش صحبت که هی دوست داری بشینی باهاش صحبت کنی، یهو میبینی انقدر مشغول حرف زدن شدی که سر یه ماه هیجده کیلو لاغر شدی؛

اونوقت خودت از زندان درخواست میدی بیای تلویزیون جلو چشم کلی آدم اعتراف کنی به همون ساختار یافته شدنات، بیای بگی که با خدا دستتون تو یه کاسست برای نجات بشری، بیای بگی که خدا توهم زده که مردم ناراضین، بیای بگی که اینا همش نقشه بود برای اغتشاش در زمین…

منجی جون چیکار به این کارا داری، کوتاه بیا از خر شیطون، بی‌خیال نجات بشریتشو، بیا یواشکی ظهور کن، یه کار خوب واسه خودت دست و پا کن به زندگیت برس. باور کن ارزش نداره… بذار اینا منتظر باشن تا تو بیای، بذار هر سال تولدت را با همه‌ی مردم دور هم جشن بگیریم؛ منم به کسی نمیگم خیلی وقته اومدی؛

جمعه‌ها باهم میریم میگردیم، خوش میگذره…

پی‌نوشت: نامه ای به امام زمان – آقا جان نمازهای جمعه را خودت بخوان

هنوز در سفرم

……..و سفر

…………تنها راه رهاییست…

بالاخره فرصتی شد به جنگل ابر برم؛ منطقه کوهستانی در فاصله‌ی پنجاه کیلومتری شمال شرقی شاهرود، جنگلی در ارتفاع کوهستان:

جمعه حدود ساعت ۴۰ دقیقه بامداد از تهران به سمت جنگل ابر حرکت کردیم با گروه بسیار خوبی که تقریبا همشون در کلاس زبان ایتالیایی با هم آشنا شدند !

مسیر حرکت را درست نمیدونم ولی با اتوبوس تا روستای شیرین آباد رفتیم که منطقه‌ی کوهستانی خیلی زیبایی بود( + و +). از اونجا به بعد جاده خاکی شروع می‌شد(+) و شیب زیادی داشت مجبور بودیم با این نیسان آبی‌ها* بریم بالا، خیلی حال داد حدود یه ربع تا بیست دقیقه پشت وانت بودیم، انقدر این وانت تکون میخورد که ممکن بود هر لحظه پرت بشی بیرون!

jangale-abr-6351این عکس را ببینید، هممون پشت ماشین به زور خودمون را گرفتیم نیافتیم اون‌وقت این دوست من کف ماشین خوابیده! :))

پس از یک ربع بیست دقیقه به منطقه‌ایی دشت مانند رسیدیم که فکر کنم از گروه‌های دیگه بالاتر بودیم و تقریبا دید بهتری به اقیانوس ابر داشتیم…(+)

ده تا چادر بودیم، ناهار خوردیم و چند ساعتی استراحت کردیم؛ حدودای ساعت پنج و سی رفتیم که یه دوری اطراف بزنیم و برای شب چوب جمع کنیم؛ با تاریک شدن هوا که کم ابر‌ها همچون ارواح جنگل آمدند و به سرعت به پایین‌ جنگل رفتند، خورشید هم حال عجیبی داشت(+).

شب خوبی بود آتشی روشن کردند و دور آتش خوندند و خندیدند. تا اینجا برای من نسبتا عادی بود و صحنه‌هایی که تقریبا در طبیعت دیده بودم، صحنه‌ی خارق العاده‌ایی که این جنگل ابر اسمش را از او وام دارد، صحنه‌ایی فوق‌العاده از اقیانوس ابریست که صبح وقتی زیپ چادر را بالا می‌دادم چشمم بهش افتاد و دوربین را برداشتم و دویدم بیرون!(+)

واقعا فوق‌العاده بود، شما در ارتفاع بالایی قرار دارید و زیر پای شما دیشب جنگلی وسیع دیده میشد، از هنگام غروب کم کم ابرها از بالا به پایین آمده بودند و شب هنگام وقتی هوا کاملا تاریک شده به زیر پای شما رسیده‌اند و طرحی زیبا بر آسمان انداخته‌اند. صبح شما اقیانوسی از ابر را در مقابل خود میبینید و کوهی(قلعه مارن*) که همچون یک جزیره از وسط این اقیانوس بیرون آمده است. این کوه را وقتی می‌تونید ببینید که ابر‌ها پایین بروند، در حالت عادی هیچی آنجا نیست…

جنگل ابر

قبل از آمدن انتظار راه‌پیمایی در جنگل را داشتم و کلی هیجان دیگه ولی کل مسیر را با مشین آمدیم و همه این‌ها با فکرم تناقض داشت، اما این صحنه زیبا همه چیز را از یادم برد؛ این ابرهایی که مثل موج‌های بلند بالا آمده بودند تا همدیگر را بکوبند، تا اقیانوسی خروشان بسازند اما در یک لحظه متوقف شده بودن و همه درجای خودشون ایستاده بودند.

اونجا چیز‌های خوشمزه‌ایی هم بود، یک میوه خوشمزه: توت‌فرنگی وحشی! توت‌فرنگی که برخلاف اسمش خیلی کوچک و خوشگل هست و مزه‌ایی که روی هرچی توت‌فرنگی تاحالا خوردین را کم میکنه!(+)

بازگشت(+) به پای کوه و روستای شیرین‌آباد  پایان جنگل ابر بود ولی از آنجا به روستایی به نام شیر آباد رفتیم که منطقه‌ی کوهستانی-جنگلی فوق‌العاده زیبایی بود؛ در اون منطفه ۱۲ آبشار وجود دارد و زیر هر آبشار هم حوضچه‌ایی عمیق که در آن شنا می‌کنند. در بالای این کوه هم مثل اینکه منطقه‌ایی زیباتر هست و غاری که مثل‌اینکه بزرگترین و عجیب‌ترین سمندر‌های ایران آنجاست. اولین آبشار بلندترین آبشار است که اگر اشتباه نکنم ۸۰ متر ارتفاع دارد و حوض‌چه‌ایی نزدیک به همین عمق!(+) آبشار دوم که ما رفتیم‌ آن‌جا شنا کردیم حدود ۲۵ متر ارتفاع دارد و حوض‌چه آن حدود ۱۸ متر عمق دارد(+). محلی‌ها از بالای این آبشار‌ها و دیواره‌های اطرافش شیرجه میزدند!

*نیسان آبی: نیسانی که در آب از آن‌ها استفاده می‌شود!:d

**قلعه‌ ماران: اینطور که من شنیدم، قلعه‌اییست از زمان ماد‌ها که در وردی ندارد، این قلعه روی سطح مسطح کوه ساخته شده و شیب تندی در کنار قلعه هست که سربازان بالای آن قلعه نگهبانی می‌دانند اگر کسی می‌خواست حمله کند از بالا روی آن‌ها سنگ میریختند! خیلی جالبه! مثل اینکه از این قلعه الان فقط جاش روی زمین مونده، خیلی دوست دارم آنجا را ببینم.

۱۸، ۱۹ و ۲۰ تیر ۸۸

پ.ن: اگر جایی از متن اطلاعات اشتباه گفته شده ممنون میشم اطلاع بدین درست کنم.

پ.ن: ۳۱ عکس از جنگل ابر در ادامه مطلب

به خواندن ادامه دهید »

دادگاه گالیله

در هفتادمین سال زندگی در مقابل شما به زانو درآمده‌ام و در حالی که کتاب مقدس را پیش چشم دارم و با دستهای خود لمس می‌کنم توبه می‌کنم و ادعای خالی از حقیقت حرکت زمین را انکار می‌کنم و آنرا منفور و مطرود می‌نمایم. +

پ.ن: این مطلب از وبلاگ یادداشت‌های یک فیلمساز جوان فقط برای یادآوری این داستان کپی شده است. برای گذاشتن نظر به مطلب اصلی-به مناسبت چهارصد و چهل و چهارمین سالگرد تولد گالیلیو گالیله– لطفا مراجعه کنید.

خطوط هوایی ایران

خطوط هوایی ایران

پ.ن: حوصله نوشتن ندارم؛ یعنی نمیتونم بنویسم . حواسمون باشه این مرگ و ظلم برامون عادی نشه. موفق و سلامت باشید